برای کسی که دهه هشتاد و نود میلادی را دیده، نام نوکیا با خاطرهای از گوشیهایی گره خورده که از پشتبام میافتادند و هنوز کار میکردند؛ دستگاههایی که در جیب نیمی از جمعیت جهان جا میگرفتند و یک هفته با یک شارژ دوام میآوردند. اما نوکیای امروز دیگر آن شرکت نیست؛ نه به این معنا که مرده، بلکه به این معنا که به دو نیمه تقسیم شده و هر نیمه مسیر متفاوتی را رفته است. این تحلیل قصد ندارد داستان مشهور سقوط را بار دیگر روایت کند، بلکه میخواهد به پرسشی کمتر پرسیدهشده پاسخ دهد: چرا این دوپارگی، در نگاه استراتژیک، نه یک شکستِ محض، بلکه شاید تنها راه نجات یک غول بود؟
مقدمه؛ دو نوکیا، یک نام
نوکیای امروز را باید به دو شرکت مستقل با یک نام تجاری مشترک نگاه کرد. نیمه اول، شرکت سهامی نوکیا (Nokia Corporation) است که امروزه عمدتاً در حوزه زیرساختهای مخابراتی، شبکههای 5G، اتوماسیون صنعتی و مهمتر از همه، مالکیت و صدور مجوز هزاران پتنت فعالیت میکند. این نیمه تقریباً هیچ گوشیای نمیسازد؛ بلکه ستون فقرات ارتباطات جهان را میسازد. نیمه دوم، برند نوکیا بر روی گوشیهای مصرفی است که از سال ۲۰۱۶ به شرکت HMD Global که مقر آن در فنلاند است واگذار شده و او نیز عملاً تولید را برونسپاری کرده است. نتیجه عجیب اما واقعی این است که وقتی امروز یک گوشی نوکیا میخرید، در واقع سختافزار یک کارخانه چینی، نرمافزار گوگل و فقط نام و اعتبار نوکیا را میخرید.
زمینه؛ از سلطه تقریباً مطلق تا سکوی در حال سوختن
برای درک منطق این تقسیم، باید به نقطه اوج برگردیم. در اوایل دهه ۲۰۰۰، نوکیا با سهمی نزدیک به ۴۰ درصد از بازار جهانی موبایل، نه فقط یک شرکت، بلکه نماد ملی فنلاند بود. سیمبیان، اکوسیستم نرمافزاری آن، بر دهها مدل گوشی حکمرانی میکرد و شبکه توزیعش در بازارهای نوظهور بیرقیب بود. اما دو موج متوالی این امپراتوری را فروپاشاند: اول، معرفی آیفون در سال ۲۰۰۷ که رابط لمسی و اقتصاد اپاستور را به استاندارد جدید تبدیل کرد و دوم، ظهور اندروید بهعنوان پلتفرمی باز که سرعت نوآوری را از شرکتهای یکپارچه و بسته گرفت و به اکوسیستمی از تولیدکنندگان متعدد سپرد. واکنش نوکیا به این دو موج، دیر و ناهماهنگ بود؛ یادداشت معروف «سکوی در حال سوختن» مدیرعامل وقت، استیون الاپ، در سال ۲۰۱۱ و اعلام شراکت با مایکروسافت برای ویندوزفون، آخرین تلاش برای نجات بود که در عمل نتیجه معکوس داد.
علتها؛ چرا یک شرکت نتوانست هر دو نیمه را نگه دارد؟
پرسش کلیدی این است که چرا نوکیا نتوانست مانند اپل، هم سختافزار بسازد، هم نرمافزار و هم اکوسیستم. پاسخ در چهار لایه نهفته است. لایه اول، معمای نوآور است: نوکیا در نقطه اوج موفقیت، انگیزه کافی برای نابود کردن مدل کسبوکار خود نداشت و سلطه بر گوشیهای دکمهای، چشمانداز مدیران را نسبت به رابط لمسی کور کرده بود. لایه دوم، شکاف فرهنگی بین مهندسی سختافزار و اقتصاد نرمافزار است؛ سازمانی که در بهینهسازی زنجیره تأمین و ساخت هزاران مدل گوشی استاد بود، در بهروزرسانی مداوم سیستمعامل و جذب توسعهدهنده ضعیف عمل کرد. لایه سوم، فشار سهامداران و بازار سرمایه بود که با هر فصل کاهش سود، مدیران را به تصمیمهای واکنشی سوق میداد. و لایه چهارم، اشتباه تاریخی ویندوزفون بود: پیوستن به اکوسیستمی که هرگز نتوانست توسعهدهنده و کاربر کافی جذب کند، آخرین شانس رقابت در بازار پرچمدار را از بین برد.
پیامدها؛ دو نیمهای که هرکدام زنده ماندند
فروش بخش دستگاهها و خدمات به مایکروسافت در سال ۲۰۱۳ و سپس بازگشت برند به HMD Global در سال ۲۰۱۶، عملاً قرارداد دوپارگی را نهایی کرد. پیامدهای این تقسیم را باید در سه سطح دید. در سطح مالی، نوکیا از شر یک کسبوکار پرهزینه و زیانده خلاص شد و توانست بر زیرساخت و پتنت تمرکز کند؛ امروز درآمد ناشی از مجوز پتنتها، بهویژه در حوزه 5G، یکی از سودآورترین بخشهای شرکت است. در سطح برند، نوکیا بهعنوان یک «برند اجارهای» به زندگی ادامه داد؛ HMD با تکیه بر نوستالژی، مدلهایی مانند نوکیا ۳۳۱۰ را بازطراحی کرد و در بازار گوشیهای ساده و مقاوم، سهم معناداری به دست آورد. در سطح صنعت، این تقسیم یک الگو ساخت: برند میتواند از تولید جدا شود و بهعنوان یک دارایی مستقل، درآمدزایی کند. اما پیامد منفی نیز جدی بود؛ برند نوکیا در ذهن نسل جدید، از «نوآور برتر» به «برند ارزان و نوستالژیک» تنزل یافت و هرگز نتوانست در بازار پرچمداران حضور پیدا کند.
بازیگران و ذینفعان؛ فنلاند، مایکروسافت، HMD و بازارهای نوظهور
معماری دوپاره نوکیا، ذینفعان متعددی دارد که هرکدام محاسبات متفاوتی دارند. فنلاند و دولت آن از بزرگترین ذینفعان هستند؛ نوکیای زیرساختی همچنان یکی از ارکان اقتصاد دانشبنیان فنلاند و نماد توانمندی صنعتی این کشور است. مایکروسافت در این ماجرا برنده نبود؛ خرید بخش گوشی نوکیا به یکی از پرهزینهترین شکستهای آن تبدیل شد و سرانجام این بخش را عملاً رها کرد. HMD Global برنده نسبی است؛ با سرمایهگذاری محدود، از ارزش برند نوکیا بهره برد، اما حالا با چالش جدی مواجه است: وابستگی بیش از حد به یک برند اجارهای. مصرفکنندگان بازارهای نوظهور (از جمله آفریقا، آسیا و برخی بازارهای خاورمیانه) ذینفعانی هستند که گوشی ساده و بادوام نوکیا را به قیمت مناسب میخرند و عملاً اقتصاد نیمه دوم این برند را زنده نگه میدارند. و در نهایت اپراتورها و دولتها که مشتریان اصلی نیمه زیرساختیاند و به فناوری 5G و امنیت شبکه وابستهاند.
سناریوهای پیشرو؛ سه مسیر برای نیمهها
آینده این دو نیمه را میتوان در سه سناریو ترسیم کرد. سناریوی اول، جدایی کامل است: HMD بهتدریج برند اختصاصی خود را تقویت کند (مسیری که در سالهای اخیر آغاز کرده) و نوکیا بهعنوان برند گوشی به حاشیه برود؛ در این حالت نیمه زیرساختی با تمرکز بر شبکه، هوش مصنوعی و اینترنت اشیا رشد میکند و نیمه مصرفی فقط به گوشیهای ساده محدود میشود. سناریوی دوم، بازگشت نمادین است: موج نوستالژی و رشد بازار گوشیهای مقاوم، ساده و بادوام در جهان (به دلیل افزایش آگاهی از پایداری و کاهش مصرفگرایی) میتواند به نیمه مصرفی فرصتی دوباره بدهد؛ اگر HMD بتواند گوشی میانردهای با هویت واقعی نوکیا و قیمت رقابتی عرضه کند، برند ممکن است دوباره در گفتوگوی عمومی رسانهها بنشیند. سناریوی سوم، یکپارچگی مجدد استراتژیک است: هرچند بعید، اما اگر نوکیای زیرساختی روزی تصمیم بگیرد با یک شریک سختافزاری، گوشی هوشمندی با هویت صنعتی و امنیت محور (مشابه جایگاه امروز برخی برندها) عرضه کند، دو نیمه میتوانند دوباره به هم برسند؛ هرچند این سناریو با فرهنگ سازمانی فعلی نوکیا فاصله زیادی دارد. نکته مشترک هر سه سناریو این است که ارزش اصلی نوکیا دیگر در گوشی نیست، بلکه در پتنت، شبکه و اعتماد نهادی است.
جمعبندی؛ درسهایی برای صنعت موبایل
داستان دوپارگی نوکیا سه درس مهم برای صنعت فناوری به جا گذاشته است. نخست، برند یک دارایی قابل تفکیک از تولید است؛ در دنیایی که تولید به سمت شرکای قراردادی و پلتفرمهای باز حرکت میکند، برند میتواند مستقل از کارخانه ارزشآفرینی کند. دوم، هیچ شرکت بزرگی در برابر تغییر پلتفرم مصون نیست؛ موفقیت تاریخی اگر با چابکی همراه نشود، به تله تبدیل میشود و معمای نوآور دقیقاً همین است. سوم، تقسیمشدن میتواند یک استراتژی بقا باشد، نه فقط یک شکست؛ نوکیا با رها کردن جاهطلبی یکپارچگی، توانست دو نیمه زنده را حفظ کند: یکی سودآور و زیرساختی، دیگری نوستالژیک و مصرفی. برای مخاطب فارسیزبان که نوکیا را با «۳۳۱۰» و «N95» به خاطر میآورد، این داستان یادآوری میکند که در بازار موبایل، برنده همیشه کسی نیست که بیشترین گوشی را میفروشد؛ گاهی برنده کسی است که بهترین درس را از شکست میآموزد و بقای خود را با جراحی هوشمندانه تضمین میکند.
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است.